خاطره های پراکنده

 *گلی ترقی :خانه ما در شمیران است و تا مدرسه فیروزکوهی هزار فرسنگ است.

ماشین پدر سر ساعت هفتم و نیم حرکت می کند و هر کس دیر برسد جا می ماند, حتی مادر. و من هر روز دیر می رسم. دوست کوچک , صبحها , سر چهارراه آشیخ هادی , منتظر می ماند. بدون من نمی رود و همراه من تنبیه می شود. برای همین است که دوستش دارم , برایش می میرم و هر کار بگوید می کنم. سر کلاس پهلوی هم می نشینیم . جای ما دو نفر چسبیده به هم است. همه این را می دانند, تمام شاگردها و همه معلم ها . از کلاس اول تا امسال باهم بوده ایم. مثل دوقلوهای چسبیده به هم. دوست کوچک شبیه به پسرهاست . موهای کوتاه سیاه دارد و از دخترهای تر و تمیز و منظم , با روپوش اتوشده و یقه سفید , بدش می آید. من هم یکی از آن دخترها هستم , اما پیش از رسیدن به مدرسه , روبان اطلسی سرم را در می آورم. کفشهای واکس خورده ام را به خاک می مالم و دستهایم را با جوهر آبی کثیف می کنم .دوست کوچک , درس نخوانده , شاگرد اول است. کیف و دفتر ندارد . سر کلاس هم به حرفهای خانم معلم گوش نمی دهد و یواشکی کتابهایی را که دوست دارد می خواند . با این حال بیشتر نمره هایش بیست است . من دلم می خواهد مثل او مثل او باشم و در همه کارها ازش تقلید می کنم . هیچ چیز در این دنیا مهمتر از دوستی با او نیست . گاهی وقتها فکر می کنم که از مادر هم بیشتر دوستش دارم.

توی دفترچه حسابم , برای اینکه کسی نفهمد , با زبان زرگری می نویسم "مزنز عزازشزقز دزوزسزتز کزوزجزکز هزسزتزمزم".دوست کوچک همیشه پول دارد. تنها به مدرسه می آید و تنها می رود. اگر دلش خواست به خانه ما می آید و شب می ماند. اختیارش دست خودش است. من نمیدانم خانه اش کجاست و با کی زندگی می کند. می دانم که مادرش طلاق گرفته , رفته فرنگ و پدرش قمارباز است. گاهی این پدر عجیب غریب , خانه و باغ و زمینی در قمار می برد . بعد همه اینها را می بازد و دوست کوچک به خانه این و آن می رود , خانه آدمهایی غریبه که نمی دانم کی هستند و در کجا زندگی می کنند. وقتی به او فکر می کنم سرم گیج می رود و فکرهای کوچکم در هم می شود . در خانه ما همه چیز سرجایش است. چیزها قانون و قاعده دارد و هیچ اتفاق ناشناخته ای نمی افتد. دوست کوچک از جایی که نمی دانم کجاست می آید, از پشت تاریکی ها , از کارهای ممنوع, از دنیایی دیگر. با او همه کارهای محال و ممنوع آسان می شود. فرار از مدرسه , دزدی از آجیل فروشی سر خیابان , ول گشتن توی کوچه ها , بدون گفتن به مادر یا اجازه گرفتن از بزرگترها. بعضی عصرها , بعد از تعطیل شدن مدرسه , پشت بشکه های آب قایم می شویم و صبر می کنیم تا همه بچه ها بروند. هیچ شاگردی حق ندارد تنها در مدرسه بماند و ما می مانیم. سرپیچی از دستور مدیر و معلم باعث افتخار ماست (البته دوست کوچک می گوید و من به حرف او گوش می دهم.) تنها ماندن توی کلاسهای خالی کیف عجیبی دارد. انگار وارد جایی ترسناک و ناشناخته شده ایم , وارد یک جور خواب شیرین , یا تبی کیف آور , پر از رنگهای تند و شکلهای مجهول و اتفاقهای ناگهانی . مدرسه بعد از تمام شدن کلاس ها , جایی دیگر می شود. راهروها به نظر درازتر می آیند و راه پله ها پیچ پیچی تر , پر از سایه های عجیب و غریب و پچ پچ های دلهره انگیز . سکوت اتاقها آدم را به فکر کارهای بد می اندازد و رنگ میز و صندلیها عوض می شود. درختهای حیاط قد می کشند و بوی خاصی از گنجه های تاریک بیرون می زند. توی کلاسهای خالی می چرخیم و هر کار که دلمان خواست می کنیم . من ته دلم از این آزادی می ترسم و به نظرم می رسد که چشمی نامرئی مراقب کارهایم است و جلوی فکرها و خواسته هایم را می گیرم. دوست کوچک است که مرا به دنبال خودش می کشد. اوست که باعث می شود همه نصیحت های مادر و ترس از تهدید و تنبیه پدر از یادم برود. گاهی وقت ها , زنگ خیاطی یا شرعیات از مدرسه در می رویم و سری به خیابان اسلامبول می زنیم . از مغازه های شیرینی فروشی توت خشک و آب نبات کشی می دزدیم و پا به فرار می گذاریم. ...

 *نویسنده و داستان نویس

 

 

 

 

 

 

 

این مقاله را به اشتراک بگذارید

لینک خبر:



ارسال نظر

فیلدهای اجباری را تکمیل نمایید

 
طراحی و اجرا توسط آریان وب!

کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت محفوظ و متعلق به ماهنامه توفیق اقتصادی است.
 
Web Design Aryanweb!

Copyright © 2019 Tofigh Online. All Rights Reserved!

 

Top